سفارش تبلیغ
صبا

نگین سر سبز

بِسْمِ اللَّهِ الرَّحْمَنِ الرَّحِیمِ

فَلَا أُقْسِمُ بِمَوَاقِعِ النُّجُومِ (سوگند می ‏خورم به منزلگاههاى ستارگان‏)

وَإِنَّهُ لَقَسَمٌ لَّوْ تَعْلَمُونَ عَظِیمٌ (و آن اگر بدانید سوگندى عظیم است‏)

واقعه 75 و 76

پیش خودش فکر میکردم مخلوقات خدا وقتی دلتنگ بشن چیکار میکنن تا به خدا نزدیک تر بشن؟!

 

شاید اگه الان یه گنجشک بودم پرواز می کردم و مینشستم روی بلندترین شاخه ی بلندترین درخت جنگل...

 

یا اگه آهو بودم می دویدم روی بلندترین نقطه ی بلندترین تپه ی دشت...


اما اگه ماهی بودم شاید خلاف جهت آب شنا میکردم تا برسم به بالاترین نقطه ی طولانی ترین رودخونه...

 

یا شاید یه شاپرک بودم و پر میزدم و می چرخیدم دور ِ بلندترین و زیباترین گل ِ باغ...

 

یا اینکه یه قوچ بودم و می دویدم روی بلندترین قله ی بلندترین کوه...

 

یا شایدم پیچک بودم و می پیچیدم تا بالای بلندترین پنجره ی بلندترین ساختمون ِ شهر...

 

یا اگه عقاب بودم اوج می گرفتم و می رفتم تا بالاترین نقطه ی آسمون تا برسم به ابر...

 

یا اینکه  بچه بودم و مینشستم تو بغل ِ مهربون ترین فرشته ی دنیا...

 

ولی من نه گنجشکم نه آهو نه ماهی نه شاپرک نه قوچ نه پیچک نه عقاب و نه ...

 

دلم بیشتر گرفت...

 

گنجشک

 

رفتم سر سجاده ی صورتی مخملی که حاجی ننه از مشهد برام خریده...

 

همونی که یه شیشه  کوچیک پر از عطر حرم داشت...

 

آخرین قطره های توی شیشه رو به سجاده مالیدم و ایستادم به نماز...

 

وقتی رفتم به سجده یه نفس عمیق کشیدم...

 

ناخودآگاه دلم پر زد تا حرم امام رضا(ع)...

 

انقدر حس آرام داشتم که دلم نمیخواست سر از سجده بردارم...

 

حالا فهمیده بود  نزدیک ترین نقطه به خدا "سجده" است...

 

پی نوشت:به هوش باشید که با یاد خداست که دل‏ها آرامش م‏یابد

 


خط خطی شده در جمعه 92/9/15ساعت 1:0 عصر دل نوشته مهسا خانوم *قطره بارون* ( ) |


Design By : Pichak