سفارش تبلیغ
صبا

نگین سر سبز

بسم رب الزهـــــــــــــــراء


بوی نو شدن...تب و تاب عید...سفته گرفتن از حاجی ننه...


ماهی قرمز...چیدن سفره هفت سین...


نه...هیچ کدوم ظرف احساسم رو لبریز نمی کرد...


قطعی نبود.. قرار بود بهم زنگ بزنه...


ولی من از ته دل مطمئن بودم که میشه...


حواسم به تک تک ثانیه ها بود... لحظه شماری می کردم...


بالاخره زنگ زد... قبل از اینکه چیزی بگه گفتم:...


همین امروز میام تا کاراشو انجام بدم


- من که هنوز چیزی نگفتم از کجا فهمیدی؟!


سیصد و شصت و پنج روز پیش قولشو گرفته بودم...


-از کی؟!


حالا...


تو دلم گفتم:پارسال که دلــ ـم تو فکه جا موند،همونجا از شهدا قولشو گرفتم


می دونستم زیر قولشون نمی زنن...


یک آن تصور ِ لمس ِ خاک ِ فکه روحمو تسخیر کرد...


وقتی رسیدم ازش پرسیدم:برنامه امسال چیه؟!


-داری تخلیه اطلاعاتی میکنی؟:) نمیتونم بگم!


وای تو که میدونی دلم طاقت نمیاره...قول میدم بین خودمون بمونه


-امان از دست تو می دونم تا نگم ول کن ماجرا نیستی:)


شروع کرد به شمردن...


-منطقه عملیاتی فتح المبین...شوش دانیال...


هی تو دلم میگفتم فکــــه چی؟!زود باش...


-شلمچه... شهدای سینما رکس آبادان...


زودتر بگو فکه...خواهش میکنم...


-هویزه... معراج شهدا... شب آخر هم شهید حبیب اللهی...


تا گفت شب آخر، دلـــــ ــم ترک خورد...


گفتم:بس فکه چی؟!یادت رفت بگی؟


-نه! امسال فکه جزو برنامه کاروان نیست...


نشستم رو صندلیم...نوای نوحه ی "شهید گمنام سلام" کافی بود تا...


اشک هام تو ترک های قلبم رسوخ کنه...


تمام مدت با خودم درگیر بودم...ذهنم پر از سوال بود...


تو منطقه ی "فتح المبین" رفتم سر مزار هشت شهید گمنام...


کلی حرف تو دلم بود... گلگی کردم از خودم...از کارام...


بهشون گفتم که شهدای فکه به قولشون عمل کردن اما من حتی به یکی از قول هام عمل نکردم...


گفتم که چطوری منو پس زدن...گفتم که بازم جـــا موندم...


بعد کلی درد و دل یکم آرومتر شدم...رفتم بیرون...


باورم نمیشد... حتی تصورش برام غیر ممکن بود...


تو اون منطقه ی گرم و خشک...


همیشه فکر میکردم این صحنه ها نمادین و ساختگی باشه...فقط تو عکس ها دیده بودم...


نم نم بارون ... دشت پر ازآلاله... این یه نشونه بود...

فتح المبین-آلاله


زیر بارون راه می رفتم و گریه می کردم...همه جا پر از بوی عشق و جنون بود...


تمام لحظه ها رو نفس می کشیدم تا ریه هام پر از عِطر دل باختگی بشه...


تمام وجودم تو دشت آلاله ها غرق شده بود...آره این یه نشونه بود...


فهمیدم که فکه و شلمچه و اروند و طلائیه ، فرقی با هم ندارند...


همانطور که شهدا با شهدا هیچ فرقی ندارند... گمنام یا نامدار...سرباز یا سردار...


دیگه فکر نرفتن به فکه آزارم نمیداد...


گریه کردن تو شلمچه کنار شهدای گمنام...

راه رفتن تو طلائیه و مکث کردن تو دوراهی شهادت...

هویزه و نشستن سر مزار شهید علم الهدی...

با جزر اروند..کوتاه اومدم از خواسته های دلم ...

تو معراج شهدا  دلم رو از زیر خروارها گناه  تفحص کردم...

از تک تک لحظه هایی که پیش شهدا بودم لذت بردم...


اما شب آخر...پادگان شهید حبیب اللهی،با دیدن نمایش "معبر مردان آسمانی" دلامون آسمونی شد...


بدرقه مون کردن با نوای "سلام آخر"...


و با غصه ی دور شدن از سرزمین "آدمهای آسمونی" و برگشتن به دنیای "آدمهای زمینی" از اهواز خداحافظی کردیم...

 

عکسهای راهیان نور... بهار 1393

فتح المبین

شهدای گمنام شلمچه...

شلمچه

 

شوش دانیال...

شوش

طلائیه...

طلائیه


هویزه...

هویزه

اروند کنار...

اروند کنار

شلمچه...


شلمچه 

...

سربند یا فاطمه

مچیلی نوشت:هنوزم دلـــ ـــم تو فکه جـــــــا مونده...

 سلام ای غروب غریبانه دل....

سلام ای طلوع سحرگاه رفتن....

سلام ای غم لحظه های جدایی....

خداحافظ ای شعر شبهای روشن....

خداحافظ ای قصه عاشقانه....

خداحافظ ای آبی روشن عشق....

خداحافظ ای عطر شعر شبانه....

خداحافظ ای همنشین همیشه....

خداحافظ ای داغ بر دل نشسته....

...

 


خط خطی شده در یکشنبه 93/1/10ساعت 9:49 عصر دل نوشته مهسا خانوم *قطره بارون* ( ) |


Design By : Pichak